الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
180
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
از خطبه آن حضرت هنگام ملاقات حرّ ، آنگاه كتاب را در نور ديد و مهر كرد و به قيس بن مسهّر صيداوى داد و حديث را به نحوى كه سابقا ذكر شد آورده است . و پس از آن گويد : چون به حسين عليه السّلام خبر كشته شدن قيس رسيد گريه در گلوى او بپيچيد و اشكش روان شد و گفت : « اللّهمّ اجعل لنا و لشيعتنا عندك منزلا كريما و اجمع بيننا و بينهم في مستقرّ رحمتك انّك على كلّ شىء قدير » . ( 1 ) و گويد : مردى از شيعيان حسين عليه السّلام برجست و او را هلال بن نافع بجلى مىگفتند گفت : يا بن رسول اللّه تو مىدانى كه جدّ تو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نتوانست محبّت خود را در دلهاى همه جاى دهد و چنان كه مىخواست همه از بن گوش فرمان او برند باز در ميان آنان منافق بود كه نويد يارى مىدادند و در دل نيّت بىوفايى داشتند در پيش روى او از انگبين شيرينتر بودند و پشت سر از حنظل تلختر تا خداى عزّ و جلّ او را به جوار رحمت خود برد . و پدرت على - صلوات اللّه عليه - همچنين بود گروهى بر يارى او متّفق شدند و با ناكثين پيمانشكن و قاسطين جفا كار و مارقين كج رفتار كارزار كردند تا مدت او به سر آمد و سوى رحمت و خوشنودى پروردگار شتافت و تو امروز در ميان ما بر همان حالى ، هر كس پيمان بشكست و بيعت از گردن خود برداشت خود زيان كرده است و خدا تو را از او بىنياز گرداند . پس با ما به هر سوى كه خواهى بىپروا روانه شو كه راه راست همان است كه تو روى ، خواه سوى مشرق و خواه سوى مغرب به خدا سوگند ما از قضاى الهى نمىترسيم و لقاى پروردگار را ناخوش نداريم و از روى نيّت و بصيرت دوست داريم هر كه را با تو دوستى ورزد و دشمن داريم هر كه را با تو دشمنى كند [ 1 ] .
--> [ 1 ] مؤلف در حاشيه گويد : گمان دارم اين مرد نافع بن هلال بن نافع نام دارد و يك كلمه نافع را تكرار دانسته و حذف كردهاند چنان كه در زيارت شهداء مأثوره از ناحيهء مقدّسه و در كتاب منهج المقال چنين ضبط شده است و اين كلام وى بسيار شباهت دارد به كلام مقداد بن اسود كندى ( قدس سره ) با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . در تفسير على بن ابراهيم آورده است : چون رسول خدا با اصحاب به غزوهء بدر بيرون رفتند نزديك ماء الصفراء فرود آمدند خواست اصحاب را كه به دو نويد يارى داده بودند بيازمايد آنها را خبر داد كه قطار اشتران قرش كه در آن بضاعت و اموال بود بگذشت و قريش خود آمدند تا دست شما را از آن قطار بازدارند و خدا مرا به قتال آنها فرموده است پس اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بىتابى نمودند و سخت بترسيدند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : رأى خويش بگوييد ابو بكر برخاست و گفت : اين قبيلهء قريش است با اين ناز و تكبّر تا كافر شده است ايمان نياورده است و بعد از عزت خوار نگشته است و ما با ساز جنگ بيرون نيامدهايم و خويش را آماده نساخته . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : بنشين . نشست و باز فرمود : رأى خويش بگوييد و عمر برخاست و مانند گفتار ابو بكر بگفت . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : بنشين نشست . مقداد برخاست و گفت : يا رسول اللّه اينها قريشند با آن كبر و ناز و ما به تو ايمان آورديم و تصديق تو كرديم و گواهى داديم كه هر چه تو آوردهاى حق است از نزد خدا و اگر بفرمايى در آتش هيزم طاق فرو رويم يا در ميان درخت پرخار هراس ( درختى است شبيه كنار ) با تو مىآييم و مانند بنى اسرائيل نمىگوييم كه تو و پروردگارت برويد و حرب كنيد ما اينجا نشستهايم بلكه مىگوييم تو و پروردگارت پيش برويد و ما هم با شماييم كارزار مىكنيم پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : خدا تو را جزاى خير دهد او بنشست . بازگفت : رأى خويش بگوييد پس